بازگشت بعد دو سال :))

سلام سلام ! یلدا هستم ! بعد دو سال :| 
خب ، آخرین پستم مربوط میشه به یکم قبل کنکورم .  خلاصه ش کنم : خراب کردم . :)  از عوارض روحی و روانیش چشم پوشی میکنم . :). خلاصه بگم که : الان مهندسی پزشکی میخونم آزاد ، ترم ۳ ام . 
تصمیم گرفتم این ترم کلی درس بخونم که معدلم بالای 17 بشه بعدشم ترم تابستونی بگیرم تو شهر خودم . که زودتر تموم شه راحت شم !  همش به این فکر میکنم حالا در آینده برای ارشد بخونم ؟ یا بچسبم به یادگیری کار ؟ اصلا کجا کار یاد بگیرم ؟! افکارم بدجور مشوشه .
امروز خبردار شدیم دوتا ترم اولی اوردن تو اتاقمون ! چجوری فهمیدیم ؟ مسعول خوابگاه شماره سه تامونو داده به مامان خانمشون و ایشونم بهمون زنگیده! یعنی نابود شدیم ... بعد تازه باید دوتا از فایلامونو خالی کنیم واسشون . 
اصن وضع خوابگاه ها داغونه ! 
فردا هم میرم خوابگاه ... پوووووف ! 
تابستون خیلی خوب بود ، هرروز بیرون بودم ، یه روز در میون باشگاه ... سریال های باحال دیدم.  یه کوچوووولو اشپزی یاد گرفتم ، کتاب بیشتر خوندم ( 10 تا ^^)  خوابگاهم خوبه اما فقط وقتی که ما سه تا باشیم :| الان ی بلوکو کامل دادن به یه دانشکده ی دیگه ، خیلی ظلمه در حقمون :((  تازه شنیدیم میخوان مبلغشم بیشتر کنن ! 
این شد ک گفتیم ترم بعد خونه بگیریم . 
اینم از اوضاع ما ! کلاسامونم این هفته شروع میشن 
خب دیگه ما رفتیم:-P 





[ شنبه 24 مهر 1395 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ آجی یلدا ]

وسطای اکتبر و آخرای مهر، احوال شما؟

الان دقیقاً دو هفته اس که برگشته ام خوابگاه. این ترم یه جوری بود (هست) اولش که اومدم خوابگاه حس ترم اولیا رو داشتم (الان ترم 4ام By the way ^^) ترم بالایی هامون فارغ التحصیل شدن، و از خلوتی الانِ خابگاه میشه فهمید که ماشالا چقد زیاد بودن. یکی خلوتی خوابگاه، یکی هم عوض شدن اتاقمون بعد از سه ترم باعث شد همچین حس هایی داشته باشم، و دقیقاً مث ترم 1 هفته ی اول کلا گیج بودم و چه بسا هفته ی دوم هم تا حدودی گیج بوده باشم :))) 

ولی الان دیگه خوبم هوراااا خب چی میخاستم بنویسم یادم رفت؟ این پاراگراف اولو ک نوشتم اعلام کردن بیاین سلف شام بخورین رفتم و اومدم رشته ی کلام از دستم در رفت بالکل... بعله از جمله مصیبت های زندگی در خوابگاه: 6 و نیم عصر شام میخوریم :/

خلاصه... یکم از درسامون بگم ک چقد سخت شدن این ترم T_T یه آواشناسی داریم و یه زبان شناسی که قراره به فنا بدنمون. دو فصل آواشناسی رو روخونی کردم ب باد رفتم بستمش ک فقد چشمم بش نیوفته. جلسه ی قبل نخونده بودم استاد هم عدل از من بدبخت پرسید پشت و رو جواب دادم گفت ب نظر میاد کهههه نخوندییییی منم گفتم ها والا نخوندم. الان خیر سرم خوندم ولی با وقتی ک نخوندم چندان فرقی نکردم الان هم بالکل نمیدونم قراره چه گلی به سرم بگیرم سر کلاسش :/

اون زبان شناسی هم که بازش نکردم کلا، بعد دوستم اومد جمله ی اول صفحه اولشو ازم پرسید سه ساعت دو تایی سرش جد و جهد میکردیم تا معنیشو فهمیدیم :/

اون رایتینگ لعنتی ک باید مینوشتم و ننوشتم بماند :/ ترم پیش پاراگراف نویسی داشتیم الان انشا نویسی داریم. بعد جوری که من مینوشتم اینطور بود که بعد از ظهر کلاس رایتینگ داشتیم، من صبح تو اتوبوس تو گوشیم پاراگرافه رو مینوشتم بعد تو وقتای اضافه بین کلاسا پاکنویسش میکردم... این ترم هنوز این متد رو به کار نبرده ام نمیدونم برا انشا هم جواب میده یانه :؟ ان شاء ا... که میده :))

الان هم یادم اومد که استاد رایتینگ میخاد از 7 فصل اول کتاب کوییز بگیره چون به گفته ی خودش چیزاییه ک تو ترم قبل خوندیم :| اصن نمیذارن آدم نفس بکشه واه :/

خب دیگه چی داریم هااا شعر ساده و نثر ساده که بدک نیستن ولی با استاداشون حال نمیکنم :/ ینی تلفظ های استاد شعرمون از عرض تو حلق منه، استاد نثرمون هم که انگار عصا قورت داده، وقتی هم حرف میزنه خیلی زیادی شمرده شمرده میحرفه ب طوری ک دائماً سر کلاسش میخام سرمو بکوبم تو دیوار :/

یه دو واحد مشاوره هم داریم که همه از استادش متنفرن ولی من حس خاصی ندارم بهش فعلاً... تاریخ تحلیلی هم داریم که اون استادش خیلی باحاله شبیه دبیر شیمی دبیرستانمونه ♥ یادش ب خیر این دبیر مذکور ارادت خاصی به یلدا داشت سر کلاس (خخخ یادته dude?)

خب دیگه غر غر کردن هام درباره ی دانشگا تموم! :))) دیگه از چی بگم براتون؟

امروز کتاب "منِ او" رضا امیرخانی رو تموم کردم... عجب کتابی بود، خیلی پیشنهاد میشه! به لطف دوست عزیزم هانی (اسم مستعارش هست البته خخخ) با آقای امیرخانی آشنا شدیم و کتاباشونو خوندیم (فک کنم دو سه تا از کتاباشو نخونده ام هنوز) از من او بگم یکم... داستانش تو زمان کشف حجاب اتفاق می افته، و درباره ی یه خانواده ی سرشناسه و اتفاقایی که براشون میفته و اینا. فرمت جالبی داره و متفاوته. کلاً سبک نویسنده اش متفاوته.

خلاصه... یه چیز باحالی هم ک هست درمورد خوندن کتابای هانی (منِ او مال هانیه) اینه که خودش قسمتایی از کتابو ک دوست داره یا به نظرش جالب اومده رو زیرش خط میکشه یا هایلایت میکنه، یا یه جاهایی از کتاب نظرشو مینویسه، به منم میگه که تو کتابش براش بنویسم. کار جالبیه به نظرم، قبلا یه مقاله درباره اش خوندم، بش میگن خواندن فعال. فرقی نمیکنه چی داری میخونی، اینکه یه مداد دستت باشه و تو کتاب بنویسی و علامت بزنی باعث میشه بیشتر از خوندنت بهره ببری، مطالب بیشتر تو ذهنت میمونه و اینا. کتابی که توش پر از علامت و خط و نوشته اس نشون میده که خواننده اش کتابو واقعاً خونده، و این جور خوندنه که ارزش داره. بهله. منم هر وقت حال داشته باشم در حال خوندن این کارو انجام میدم. 

خوووب ب حد کفایت نوشتم؟ البته چیز دیگه ای هم به ذهنم نمیرسه P;

بعله بسته ی نتم هم تموم شد باید دوباره بگیرم تا بتونم این آپو بذارم T_T

تا آپ بعدی که نمیدونم چند صد سال دیگه ان شاءا... به وقوع خواهد پیوست خداحافظ شوما

پ ن: برا پست قبلیم یه نفر به انگلیسی کامنت گذاشته بود :؟ کی بوده ینی؟ یلدا مادر تو بودی؟ به هر حال باقی تابستونم بعد از اون پست خوب بود خدا رو شکر ^^
پ ن 2: شایدم اون گیجی اول ترم به خاطر این بوده ک تابستون زیادی خوش گذشته؟! نه بابا چه خوشی :))) ولی نمیخاستم تموم شه T_T کی دلش میخاد تابستون تموم شه عاخه... مخصوصا وقتی بعدش دانشگاه و خوابگاهی مثل مال ما در انتظارت باشه ،_،
پ ن 3: مثبت اندییییییش باااااش زندگی دانشگاهی و خوابگاهی خیلیم خوبه هوراااا (الکی)







موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ شنبه 24 مهر 1395 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

اولین سلام 95

وقتی بعد از بیشتر از یک سال میای پست بذاری و کلا Blank ای، حتی نمیدونی چه عنوانی بنویسی :))) (الان خواستم از این شکلک های یاهو بذارم، یاد قدیما افتادم که تو فروم و یاهو مسنجر از این شکلک ها استفاده میکردیم؛ یه حس نوستالژیک بم دست داد خخخ بعدش یادم اومد من کلا تو پستام شکلک استفاده نمیکردم :/// خخخ بگذریم)

آخرین پستم اردیبهشت 94 بوده، ینی یک سال و دو ماه و خورده ای O.O همش یه ساله هااا ولی تو همین یه سال چه اتفاق ها که نیوفتاده و چه چیزا که تغییر نکرده...
 
خوووب چطوره از اینجا شروع کنم که 15 روز پیش 20 ساله شدم؟ البته موضوع جالبی نیست... سال ها میگذرن و همین جور به عدد سنمون اضاف میشه. با اینکه وارد دهه ی جدیدی از زندگیم شدم ولی حس خاصی ندارم خخخ البته یه اتفاقاتی افتاد که کلا نذاشت زیاد به این قضیه ی 20 ساله شدنم فکر کنم: دو روز بعد از تولدم گوشیمو که تازه خریده بودم ازم دزدیدن :/ در چند و چون قضیه باریک نمیشم چون خاطره ی خوشی نبود-حتی دلم نمیخواد درباره اش بنویسم. فقط یه چیزی که یاد گرفتم این بود که:

باید خیلی مراقب بود، خیلی.

به نظر میاد واسه آدم سر به هوایی مثل من سخت باشه، ولی سعیمو میکنم خخخ

خلاصه... یه وقتایی هم هست که کلی چیز برا نوشتن داری ولی انقد زیادن که حس میکنی هیچی نداری برا نوشتن و این حالت وقتی پیش میاد که ی مدت طولانی ای از نوشتن دور بوده باشی (حتی تو دفتر خاطراتمم چند وقتیه ننوشتم بذار ببینم آخرین نوشته ام مال 3 ماه پیش بوده) وقتی همچین حالتی پیش میاد من معمولا از کارایی که قراره بکنم مینویسم... 
ولیکن من چه هستم ب جز یک معتاد اینترنت، کرم کتاب، خوره فیلم و سریال (تازگیا زیاد به این امر مهم نپرداخته ام ک بسی جای تاسف است)، اوتاکو (آخرین انیمه ای ک دیدم فک کنم سه هفته پیش بود)، و جدیداً کی پاپر که این مورد اخیر کلی وقت میبره :))) 

خلاصه بین این فعالیت های مفید و سازنده در نوسانم تابستون هم عالیه جاتون خالی خخخ فقد خیلی گرمه -_- هر کی تو جاهای خوش آب و هوا زندگی میکنه کوفتش بشه :/

دیگه اینکه تقریباً ده روز دیگه هم میریم اصفهان برا عروسی خاله ام و من کلی ذوق زده ام! آخرین عروسی که داشتیم فک کنم 4 سال پیش بود. تو فامیل ما ب سختی ازدواج میکنن نمدونم چرا :| یه دوستی داشتم پشت سر هم عروسی داشتن اصن یه حالت روتینی داشت براشون O_o 

خلاصه... وای چند ساعته دارم مینویسم؟؟ همیشه همین جورم یه آپ میخوام بکنم شصت سال طولش میدم :/ مخصوصاً الان ک بعد از قرن ها یه چیز میخواست از این قلم ما تراوش کنه... این یاوه بافی ها رو ب حساب دوری این جانب از وب نویسی بذارین خخخ تو آپ های بعدی (ان شاء ا... تعالی، به فضل الهی، گوش شیطون کر) جبران میکنیم خخخ

پ ن: الان طبقه بندی رو ک میذاشتم ی فکری کردم: چطوره اسم طبقه بندیمو بذارم شیر قهوه؟ تازگیا علاقه مند شدم بهش و همش هم زیر سر بوفه ی دانشگاهه خخخ نه ولش کن همون اسپرسو با کلاس تره :)))





موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

پیش به سوی آینده (یلدا)

از آخرین باری که اومدم اینجا پست گذاشتم 8 ماه و خورده ای میگذره !! اصلا باورم نمیشه !! زیاد اتفاق نیفتاده از اون موقع چون بیشترشو درس خوندم ... فقط عروسی خاله بزرگم و عقد خاله کوچیکم و دانشگاه رفتن پروانه وقایع قابل توجهی بودن   و اینم بگم امسال سختترین سال عمرم بوده ... خودم تنهای تنها بودم و روزها تو خونه مجبور بودم بیشنم و درس بخونم ..و از تفریحاتم بگذرم ، چقد حرف شنیدم از اینور اونور ، حتی از خاله کوچیکم متنفر شدم! بعضی وقتا میگم ای کاش پروانه هم میموند و ما باهم درس میخوندیم واسه کنکور و چقد خوب میشد ... مث ایام امتحانات که باهم درس میخوندیم و مرتب اس میدادیم به هم ... ننه نمیدونی از وقتی رفتی دانشگاه چقد بد بهم گذشت  البته دوستای نتی هم بودن مث نگار که کلی کمکم کرد و از توصیه هاش استفاده کردم :) ولی خب دوست نتی فرق داره با دوستی که دیدیش ! خب دیگه چی ... خیلی به اینکه نتیجه ممکنه چی بشه فکر میکنم!!یعنی رتبم چطور میشه ؟ زیر دوهزار میشم ...؟؟ شیراز یا اصفهان یا تهران در میام ؟ 30 روز مونده و این "کنکور" خیلی واسم مهمه !! بگذریم ، از تفریحاتم بخوام بگم بیشتر فیلم دیدم به عنوان تفریح و فیلم soul surfer بهترینشون بوده ! یه فیلم بود بر اساس داستان واقعی راجع به دختری ک دستشو بخاطر حمله ی یه کوسه از دست میده ولی ناامید نمیشه و ادامه میده و الانم یه موج سوار حرفه اییه با کلی افتخارات :) پیج اینستاشم داشتم نگاه میکردم الان حامله است   اصلا همین الان برید دانلودش کنید این فیلمو :)) 

پ.ن 1:وای من عاشق این آلبوم 1989 ه تیلورم اصن فوق العاده س این دختر  

پ.ن 2 : از کیتی پری  متنفرم !!

پ.ن 3 : این قالبو که میبینید دختره اسمش کلوئی مورتزه و فیلم مورد علاقم ازش If I stay ه ، اینم همین الان دان میکنید ، زووود 

        





موضوع: کاپوچینو(مطالب آجی یلدا)،
[ پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ آجی یلدا ]

اولین پست سال 94 ^^

آرشیو این وبو ک میبینم یه حس نوستالژیکی بهم دست میده... ینی واقعنِ واقعن مرداد امسال قهوه خونه 3 ساله میشه؟؟ یعنی میشه به آینده های خیلی دورتر این وب امیدوار بود؟ خیلی دوستش داریم، میدونین؟ مثل یه یادگاری میمونه، و نشونه ی یه دوستی. و هر جا برم برمیگردم بهش. بهله ^^

خبببب از اون حس دراماتیک دربیام ک این پست قراره شااااااد باشه! اولین پست سال 94!! هورااااا!! 

بهله... من هر وقت ک بعد از قرن ها میام آپ کنم، پست قبلی رو میخونم. الانم همین کارو کردم و عااااه ک چقد دلم برای کتاب خوندن تنگ شده! از وقتی رفتم دانشگاه زندگیم عوض شده... و کلی اتفاق افتاده، زندگی خوابگاهی، بازگشت ب درس و مشق، آدمای جدید، دوستای جدید، کار ها و حرف ها و دلمشغولی های جدید... و البته همشونم خوب و شیرین نبودن... مثل رفتن مادری، مادربزرگم که تقریبا 3 ماه قبل از پیشمون رفت... یه جورایی خیلی وحشتناک بود. یه آدمایی هستن ک یه پیوستگی عمیقی با زندگی آدم دارن، وجودشون اینقدر بدیهیه برا آدم که وقتی یهو چشم باز میکنی و میبینی دیگه نیستن، باورت نمیشه. من همیشه فکر میکردم زیاد ب مادری وابسته نیستم، ولی وقتی رفت انگار یه تیکه از وجودم رفته بود، یه احساس تنهایی غریبی داشتم، و دارم... وااای چی چی میگم!! مثلا قرار بود این پست شاااد باشه!!!
.
.
.
!STARTING OVER

خب الان دیگه از چیزای خوب میگم! من بالاخره دانشجو شدممممم هوراااا خخخ البته زیاد حس دانشجویی ندارم مث دبیرستان میمونه :))) ولی خوبه در کل، سخته ولی میگذره ^^ 

دوستای خوبی هم پیدا کردممم خخخ معلم های آینده ^^ یکی از بچه هامون میگفت این ترم بالایی ها چقد شبیه معلم ها هستن!! ینی ما هم این شکلی میشیم چن ترم دیگه؟؟ خخخ 

درس ها هم خوبن، استادا هم همین طور (اصن همه چی خوبه!! شایدم من همه چیو خوب میبینم!؟ خخخخ) ها نه غذا خوب نیس ^^  

ولی کلاً آدم باید مثبت اندیش باشه، مگه ن؟ یه استادی داریم جلسه ی اول چنان روحیه ای داد ک نگو ، درباره ی این که رشته مون چقد خوبه و اینا. کلاً بسی Passionate هست نسبت ب زبان، و من از اینش خیلی خوشم اومد. میدونی، آدم تو هر کاری که انجام میده باس Passssssion داشته باشه خخخ وای یاد این یارو لایتنینگ ساوتومه تو انیمه ی اوتا نو پرینس ساما افتادم! همش میگفت پششششششنننن خخخخ یلدا میدونه چی میگم خخخخ یادته مادر؟ 

خوووب دیگه چی... هااان! دستم ک مصدوم شد! عاقا هفته ی اول بعد از عید ک با کلی دنگ و فنگ و ماجرا برگشتیم خوابگاه، تو تربیت بدنی مصدوم شدم برگشتم خونه :| 

جونم براتون بگه که من داشتم میدویدم؛ بعد باید میدویدیم تا دیوار و برمیگشتیم، من زیادی تند دویدم ترمز بریدم محکم دست راستم بدبختمو کوبیدم تو دیوار :||| امان از جوگیری، هان؟؟ خخخخ (تو پست قبلی درباره ی دویدن گفته بودم اگه یادتون باشه خخخ اینم عاقبت دویدن :))) ) 

خلاصه عاقا رفتیم دکتر، 10 روز استراحت نوشت منم وییییژژژ برگشتم خونه :))) و از روزی ک رسیدم پا لپ تاپم :|||| بهله بهله یکی دیگه از موارد خوووبی ک اتفاق افتاد همین خریدن لپ تاپ بود ^^ و خلاصه کلی چیز میز دان کردم و عااااه ب شدت منتظر تابستونم که بشینیم با یلدا مبادله ی فااااییییل کنیییمممم :>
امروز داشتم فکر میکردم ک دبیرستان چ خوب بود. هر روز همدیگه رو میدیدیم، کلی حرف میزدیم، کلی فیلم و انیمه و اینا مبادله میکردیم، سریال میدیدیم، مانگا میترجمیدیم و اینا. چقد خوب بود... 

دوست جوووونم! ننه!! ب شدت برات آرزو میکنم ک تو کنکورت موفق بشی، جایی ک میخوای رشته ای ک میخوای قبول بشی و امسال با همدیگه یه تابستون عاااالی داشته باشیم، که همه ی سختی های این یه سال ک برا کنکور خوندی هولوپی از تنت دربیاد! ب قول متجددین: بوج برات :*

امشب هم شب آرزوهاست هااا ^^ امیدوارم همه به همه ی آرزوهاشون برسن ^^

ب پایان آمد این آپ، حکایت همچناااان باقیست. بهله. 

پ ن: الان طبق معمول هر دفعه ای ک آپ میکنم، تو دلم ب خودم میگم: از این ب بعد زود ب زود آپ میکنی!! ولی آیا ممکن است؟ خخخ خدا رو چ دیدی... ن بذار آباجی یلدا کنکورشو بده، زوج شکست ناپذیرمونو تشکیل میدیم و هی آپ میکنیم خخخخ 
پ ن2: الان یادم اومد ک یادم رفته بگم فردا قراره برگردم خوابگاه و تقریبا هیچی هم درس نخونده ام -_- خداوندا در این شب عزیز ازت میخوام کلاسای هفته ی دیگه رو ب خیر بگذرونی :)))
پ ن3: هان خدایا یه چیز دیگه!! ب دل اولیای دانشگاهمون بنداز یه نت بهتری برا خوابگاه ما بذارن :| لامصب اصن کار نمیده  T_T 
پ ن4: آخییی الان که درج طبقه بندی رو زدم یاد بچه های خوابگاه افتادم! یه گروهیم عاشق کاپوچینو، هی میخوریم هی میخوریم :))) (تو طبقه بندی نوشته های من اسپرسوئه مال یلدا کاپوچینوئه خخخ)
پ ن5: نگفتم حکایت باقیه هنو؟ خخخ وای یا خدا چقد طولش میدم یه آپ کردنو :||| ب فضل الهی ارسال مطلب را میزنییییممم





موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

اشباح، خون آشام ها و داستایوسکی 3:

سلام و درود!

چند قرنه آپ نکردم؟ خخخ خیلی وقت پیش {والا نمیدونم کی، گذر زمان از دستم در رفته} اومدم آپ کنم دیدم بعضی از کلیدای کیبورد کار نمیکنن :| که علامت تعجب هم جزوشون بود... یه خصلتی که من دارم تو نوشتن اینه که بدون علامت تعجب نمیتونم بنویسم. اصلاً اصلاً اصلاً نمیتونم!! خلاصه گذشت {چون که زیاد از پی سی استفاده نمیکردم اصلاً این مشکل رو فراموش کردم} تا یه روز نمیدونم چیکار داشتم میکردم، خدا یه نظری بهم انداخت و در حالی که اصلاً تو فکرش نبودم، یه راه دیگه واسه آوردن علامت تعجب پیدا کردم: Alt رو میگیری و دکمه 3 ماشین حسابو دوبار پشت سر هم میزنی و "!"  

هنوز واسه کلیدای دیگه راه حلی پیدا نکرده ام... اصلاً نمیدونم واسه چی اینجوری شدن! ینی لازمه کیبورد جدید بگیرم؟ کلیدای خراب اینا هستن: کمانک {واسه همینه که تو قلاب مینویسم} ، علامت درصد، علامت دلار، علامت مربع، علامت اتساین {دیکته اش درسته؟}، علامت And و ستاره. البته ماشین حساب هم ستاره داره و مشکلی نیس ولی بقیه، مثلاً کمانک و اتساین... فکر کنم باید باز بشینم با Alt و ماشین حساب ور برم! اگه کسی میدونه مشکل چیه حتماً تو کامنت بگه. موتوچکرم. ^^

خلاصه... یه مدت زیاد ننوشتم. اینجا که اصلاً، تو دفتر خاطراتم هم کم. بیشتر میخوندم خخخ بهمن نزدیک است یوهاهاها و منم یه کتابایی رو نشون کرده بودم که حتماً قبل رفتنم بخونم. عاااه خ حس خوبیه خوندن! مخصوصاً رمان های کلاسیک روسی. فعلاً تو کار داستایوسکی ام: جنایت و مکافاتو که خوندم، بعدش قمار بازو خوندم و بعدش برادران کارامازوف و امروز هم رفتم ابله رو گرفتم! کتابخونه کلی کتاب ازش داره ♥♥♥
یه کتاب دیگه ای هم شروع کردم: حماسه ی دارن شان. تعریفشو خ شنیده بودم، گفتم بخونمش ببینم چیه، و الان تا جلد 6 خونده ام، میرم 7، کلاً 12 جلده. 

بعد از اینکه اون پرونده های محرمانه رو خوندم، علاقه مند شدم که از این رمان های هیجانی کشش دار بخونم محض تنوع. {تو آپ قبلی هم اینو گفته بودم انگار خخخ} بعد از اون شمشیر اشباح جان کریستوفرو رو خوندم که 3 تا کتاب بود. البته اینم خودش کلاسیک محسوب میشه فک کنم، مال دهه هفتاد میلادیه. 
خلاصه اینکه فعلاً بین داستایوسکی و دارن شان و روسیه و شبح و خون آشام و اینا در نوسانم خخخ

وای امروز که رفتم کتابخونه {پیاده رفتم و برگشتم، خیلی تند برم 10 دقیقه، تند برم 15، متوسط برم 20، کند 25 تقریباً از خونه تا اونجا طول میکشه. معمولاً کند نمیرم، چون خسته کننده اس. یا تند میرم یا متوسط چون خیلی تند پدرمو درمیاره خخخخ} به حدی گیج بودم که دو بار نزدیک بود ماشین بزنتم، اولیش درست رو به روی خونمون بود :/ خونه ی ما توی یه  فرعیه و البته ماشین رو هم هست. بعضی اصلی ها شبیه کوچه ان، بعضی فرعی ها هم مثل مال ما عین خیابون، یعنی برعکسه! قابل پیش بینی نیستن کلاً. البته همشون خیابونن ها، خیابونای اصلی و فرعی که محله رو تشکیل میدن. من از توی یه خیابون اصلی رفتم که مثل کوچه اس و ماشین رو نیست زیاد، ولی برا بار دوم از تو یه فرعی ماشین رو {فرعی ها اصلی ها رو قطع میکنن} اومدن یه ماشینو ندیدم. چیز خاصی هم نبود و اتفاقی نیوفتاد {مثل بوق و فحش و اینا خخخ}، کلاً حواسم جمع نبود ولی بعد از اون دیگه حواسمو جمع کردم که غافلگیر نشم و نشدم. بهله. 

 یه مورد دیگه ای هم اتفاق افتاد و خوشحالم که کسی اون اطراف نبود که ببینتم خخخ داشتم راه میرفتم هندزفری هم تو گوشم بود بعد یه آهنگ جو دار اومد، عاقا منو میگی یهو ورکندم بالا خخخخخ بعد خودم مرده بودم از خنده گفتم خدا رو شکر که کسی نزدیکم نبود وگرنه فکر میکرد خل شده ام!! البته اون دور ها آدم بود ولی از دور فکر کنم مثل این به نظر اومده که پام به یه چی گیر کرده و تعادلمو از دست داده ام خخخ

 خیلی مسخره بود، انگار آدرنالین خونم زیاد شده بود میخواستم ورجه ورجه کنان برم!! عاه خ وقته این کارو نکرده ام... اصلاً خیلی وقته ندویده ام! احساس میکنم نیاز دارم بدوم... با اینکه همیشه تند راه میرم و در مرز دویدنم معمولاٍ ولی دویدن با فراغ بال و لذت یه چیز دیگه اس. تو مدرسه که بودیم خ خوب بود، میشد دوید، ور کن بالا کرد و مسخره بازی در آورد. هعععییی دلم تنگ شده... گفتم دویدن، یه انیمه ای دیدم چند وقت پیش، بعد یکی از شخصیتاش همین طوری شده بود، یهو گفت: "من الان نیاز به دویدن دارم!" و از تئاتر زد بیرون {اینا یه گروه خواننده ی پسر جوون بودن که تو یه تئاتر آموزش رقص و آواز میدیدن} بعد فریاد میکشید و میدوید! خیلی خیلی خوش به حالش نه؟ دلم واسه دیوونه بازی های تو مدرسه تنگ شده... شاید فکر کنین خُلم {البته منکرش هم نیستم خخخخ} ولی این حس به صورت انرژی پتانسیل در من ذخیره شده و باید یه جوری آزادش کنم! پس دانشگاه باید زودتر شروع بشهههه -_-

خلاصه اینم از اوضاع ما! خیلی نوشتم حرفام تموم شد پس بدرود! ^^

پ ن: یه دور این پستو خوندم، خیلی از "خخخ" استفاده میکنم نه؟ خخخ 





موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ چهارشنبه 17 دی 1393 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

روزنه های امید

واهاهای چه عنوان خزی!! خدا به خیر کنه...

سلام و درود!

چقدر دیر به دیر آپ میکنم در حالی که خیلی دلم میخواد زود به زود آپ کنم! زمان خیلی زود میگذره، میدونی... منم خودمو انقد مشغول کرده ام که گذرشو احساس نمیکنم و... این یه جورایی وحشتناکه، یهو چشم باز کردم دیدم یک ماه از وقتی دانشگاه ثبت نام کردم گذشته! یک ماه عین برق گذشت! :|

خلاصه... چیزایی هست که فکرمو مشغول کرده و سوالایی که جوابی براشون پیدا نمیکنم... البته به این بغرنجی هم که گفتم نیست خخخ به زودی یه کاریشون میکنم. انگیزه عزیزانِ من، عنصر کلیدیه. بهله.

امروز صبح (در واقع ظهر) که از خواب پاشدم مامانم دراومد که چون تو همش شبا تا صبح بیداری موهات داره میریزه و از امشب ساعت 11 میگیری میخوابی 7 صبح بلند میشی! و همچنین اضافه کرد که خیلی جدیه. (ولی لحنش یه جوری بود آدم فکر میکرد شوخیه... شاید هم فقط خیلی خوشحال بود باه من چ بدونم خخخ)

خب شاید لازم باشه تغییر رویه بدم، هان؟ یه مدت همین جوری بودم کله سحر پامیشدم مینشستم پا پی سی کارا و ترجمه ها رو انجام میدادم ظهر مینشستم کتاب میخوندم... بعد اون مدتی که انیمه میدیدم برعکس شد ینی شب ها اصن نمیخوابیدم، بعد هم الان که 3 و 4 میخوابم. واقعاً تنوع زندگیم تو حلقم... :/

یه کتابی هم گرفته ام از کتابخونه باس تمومش کنم(شاید یه بیست صفحه اش مونده باشه)، جلد اول مجموعه آثار چخوف. این عکسشه:


فکرشو بکن! آدم دکتر باشه، خوشگل باشه، چخوف هم باشه! خخخخخ ولی عکسی که رو کتابش زدن خ زشته شاید از اینجاش جوون تر بوده، ریش هم نداشته. پخخخخ چخوفه و ریشش! 
حالا از قیافش که بگذریم، کتاب خوبی بود، باس بیشتر ازش بخونم. 

دفعه قبل که رفته بودم کتابخونه دیدم یه ردیف پره کتابای هری پاتره! در اونجا به خودم گفتم "آیا بخونمش؟ یا نه؟" آخه هیچ وقت ازش خوشم نمیومده... نمیدونم شاید خوندمش. میدونی یه جورایی خسته شدم از کتابای کلاسیک، دوس دارم چیزای هیجان انگیز بخونم مثل "پرونده های محرمانه"ی تری دیری که چند روز پیش خوندم. مجموعه ی 4 تا کتاب بود تو یه کتاب با چه قطری، ولی خ زود تمومش کردم چون کشش داشت، میدونی؟ خ خوب بود! حالا هم شاید برم کتاب های شمشیر ارواح جان کریستوفرو بگیرم. اصن یه زمانی عاشق کاراش بودم کتابخونه هم زیاد ازش داره.

عاااه کتابخونه خ کتاب داره دلم میخواد همشونو یهو بخونم! خخخخ هااا مامانم چند روز پیش اسم جنایت و مکافاتو آورد، بعد تو یکی از داستان های چخوف هم بش اشاره شده بود بعد الان اومدم چخوفو سرچ کنم تو گوگل داستایفسکی رم آورد... ینی موقعیت به شدت بادر-ماینهوف شده باید برم کتابشو بگیرم (بازگشت به کلاسیک خخخخ)

بهله دیگه اینم از روزگار ما... دلم میخواد زودتر برم دانشگاه T_T

پ ن: موقعیت بادر ماینهوف وقتی میگن که آدم برای اولین بار از یه چیزی اطلاع پیدا بکنه، و بعد از اون هی همه جا اثر و نشونه ای از اون چیز ببینه! خخخخ





موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ دوشنبه 26 آبان 1393 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

life is going on....

خب خیلی وقته آپ نکردم ، دلایل :

1.کنکور 
2.زیاد اهل وبلاگ نویسی نیستم ، هر چند که وبلاگ شخصبمو گاهی آپ میکنم . اونم بخاطر اینه که بعضی وقتا واقعا نیاز دارم که احساستمو بدم بیرون ! 

خب حرف خاصی ندارم که بزنم کماکان در حال درس خوندن واسه کنکور ( چه تو روضه -چه با نت - چه بی نت ! ) هستم ! این هفته تصمیم دارم درسهای عقب مونده مث ریاضی و فیزیک رو بیشتر روشون کار کنم . بالاخره اونهاهم مهمن . همه ی درسها واسم مهمن و واسه درصدای بالا میخونمشون . اگه ترازم به 6000 برسه خیلی خوب میشه . 
یه مسئله ای هست که ازش گله مندم ، اتفاقا امروزم راجبش با پروانه حرف زدیم . اونم اینه که رشته های ریاضی فیزیک و انسانی خیلی به قبولیشون تو کنکور مطمئنن ! و میگن تجربیا بدبختن ، من هر وقت میرم کلاس زبان دوستم که ریاضیه اینو میگه :| عزیزان! اگه تجربیا بدبخت بودن که نصف ریاضیا پا نمیشدن تغییر رشته بدن به تجربی ! بعد تصوری که اینا دارن اینه که زیستو مثه تاریخ ( به قول پروانه ) حفظ میکنیم تستاشو میزنیم میره ! ولی اینجوری نیست واقعن نیست ! به خاطر سپردن و خوندن زیست خیلی سخته خیلی ! و تا نخونی و تستاشو نزنی به این درک نمرسین پس خواهشا زود قضاوت نکنید !

از محرمم بگم که بیشترش خونه بودم  چند شب بیشتر نرفتم مراسم اونم مراسم مادر بزرگم فقط ! امشبم رفتم خوب بود ولی فقط نشستم شیمی خوندم جاش :))  بعد نذری هم که داشتن من رفتم دیگو هم زدم و دعا کردم ، هم واسه خودم هم بقیه :)
صبحها دیر بیدار میشم و از این بابت خیلی عصبیم :|  

وای من یه آدمی ام که خیلی به بقیه فکر میکنه ! یکی بود که خیلی راجبش فکر میکردم یه مدت ... ولی جدیدا کلین مستر نصب کردم تو مغزم تا فکرای اضافی رو پاک کنه .. . تا حدودی ام موفق شده ولی هنوزم فکرای بی خود زیاد میکنم. مثلا اینکه الان ک پا لپ تاپم کی تو واتس پی ام داده ؟ برم نگاه کنم ! یا برم واتس ببینم کی استاتوس و عکس پروفایلش عوض شده ! :| خودم دوست ندارم زیاد تو شبکه های اجتماعی ( هرچند که فقط واتس آپ و اینستا و فیسبوک که اصلا به فیسبوکمم سر نمیزنم دارم . ولی گاهی زیاد درگیر اونها میشم . درگیر آدماش ، آدمهای نتی... البته الان خیلی کمتر شده ها خیلیی . بعد یه خصوصیت بد دیگه ای هم که دارم اینه که دوست دارم طرف حتما جواب پی اممو بده و اگه نده دلخور و عصبی میشم ! جای اینکه بگم به درک مهم نیس ! پس فردا یکی هم باهاش این رفتارو میکنه ! خودم نمیتونم جواب ندم مگر درمواقع خاص ! مثلا یه مدت به شدت عصبی شده بودم و با یک دوست حدود دو ، سه هفته حرف نزدم ، یعنی باید با خودم تنها میشدم . تا اینکه رفتم مسافرت خوب شدم . :) 
خب سرتونو درد نیارم ! زیادم ننوشتم البته ، چون اهل نوشتم نیستم نیستم زیاد . دست به قلم خاصی ندارم:))








موضوع: کاپوچینو(مطالب آجی یلدا)،
[ سه شنبه 13 آبان 1393 ] [ 01:33 ق.ظ ] [ آجی یلدا ]

♥Love is a camera full of memories♥

عنوان رو بیخیالش فقط میخواستم یه چیزی بنویسم... مال آهنگ Love Is A Camera از Sophie Ellis-Bextor هست. دی:

داشتم فکر میکردم برای نوشتن تو قهوه خونه یه رویکرد جدیدی اتخاذ بکنم (اهم!) ینی... میدونی چی میگم... گاهی اینجا رو با دفتر خاطراتم قاطی میکنم! مثلا میرم تو دفترم بنویسم، بعد حس میکنم وقایعو نوشته ام ولی تو دفتر نیستن، بعد یادم میاد اینجا نوشتمشون!! البته فکر نمیکنم بد باشه (هرچند خوب هم نیست، نه خوبه نه بده، ینی هیچی نیس!! >_<) ولی میترسم وب خز و خسته کننده بشه. از طرفی نمیخوام مطالبم حالت قالبی پیدا کنن... دو تا وب دیگه ام اینجوری شدن و خسته ام کردن (هر چند دلیل اینکه وب دوممو ول کردم بیشتر یه چیز دیگه ای بود تا این مورد) قهوه خونه همیشه یه چیز دلی بوده، واسه همینه که بعد مدتها میشه بهش برگشت و طبق "هر چه میخواهد دل تنگت بگو" عمل کرد. با این حال میخوام که چیزای جالب تری بنویسم، نه فقط چیزایی که برام اتفاق میوفته، اینجا باید یه چیزی بهتر و فراتر از دفتر خاطراتم باشه، نه؟ 

با این حال هنوز نمیدونم چی بنویسم و چیکار بکنم... شاید به همین چرت و پرت نوشتن هام ادامه بدم خخخخ

خب... بذار ببینم تو آپ قبلی چیا گفتم... اووه دو هفته پیش بوده! خاله ام اینا اومدن و رفتن، دهه ی محرم و نصفش رفت! 

تو این دهه برای مراسم همون جایی رفتم که سال های قبل میرفتم. مراسم هاشون خیلی خوبه، میدونی، همچین پرباره، آدم یه چیزی یاد میگیره. بعد علاوه بر منبر و سخنرانی مذهبی، یه سخنران دیگه هم داره که درباره ی فضای مجازی و آسیب هاش و اینا حرف میزنه. بعد دیشب درباره ی واتس آپ حرف زد، بعد یه سوالی پرسید. گفت که این شبکه که میلیون ها کاربر داره (البته اون آمار دقیقشو میگفت) و همه چی میشه باهاش مبادله کرد، عکس و فیلم و متن و همه چی! بعد چطوریه که اصلاً کرش نمیکنه؟ درحالی که مخابرات ایران تو روزایی که مثل روزای عید زیاد از گوشی هاشون استفاده میکنن گاهی وقتا دیگه نمیکشه و پیام ها خیلی دیر میرسه یا اصن نمیرسه؟ ینی چنان سرور قدرتمندی داره که با این همه کاربر و این حجم تبادلات داده، هیچ مشکلی براش پیش نمیاد! عین ساعت کار میکنه تازه رایگان هم هست O_O

یه چیز جالب توجه دیگه ای هم که گفت این بود که مایکروسافت مثلا، ایرانو تو ویندوز تحریم کرده، بعد تو شبکه اجتماعیش اسکایپ، تحریم نیستیم! یا گوگل مثلاً، تو پلی استور تحریمیم تو پلاس نه! ینی عاقا:

هر چی ضرر داره بفرمایید استفاده بکنید نوش جونتون، اون خوب خوباش واسه ما، بهتون نمیدیم!!

ولی مثلا واتس آپ الان بیشتریا تو گوشیاشون دارن، چون فقط پیام رسانیه، استفاده ی بد هم ک نمیکنیم! ولی وقتی از سرچشمه خرابه (ینی معلوم نی مسئولاش چ هدف های پلیدی دارن!! اهم!!) آدم میترسه خب... کاش یه جایگزین قوی بومی براش پیدا میشد. یه بار تو اخبار یه چیزایی گفت ها ولی اسمشون یادم نیست :| 

خلاصه... خدایا چنان کن سر انجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار! الهی آمین!

پ ن: سرما خورده ام... T_T




موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ دوشنبه 12 آبان 1393 ] [ 04:38 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

یکــــــــــــــ دوشنبــــــــــه ی شلـــــــــــــــــوغ

چه عنوان خزی واقعن عاااه خو چه کنم چیزی ب ذهنم نمیرسه این عنوان هم معضلیه هااا
 لینک های تبلیغاتی شما که تو لینکدونی ما میذارین تایید نمیشن! 

خــب؟ بریم سر آپ امروز:

تو این چند روزی که آپ نکردم کلی اتفاق افتاد، مثلللللن:

1-رفتیم خرم آباد ثبت نام کردیم و اومدیم: عاااه دانشگامونو دیدم! قشنگ بود وای کاش زودتر شروع میشد! کلا جای خ خوش آب و هوا و سرسبزی بود (چ درختایی داشت! بلللللنننند!!) مردمشم مهربون بودن، کلاً جالب بود.

2-هایکیو!! رو تموم کردم: تو راه خرم آباد تمومش کردم! وای خ انیمه ی خوبیه! برا شاد کردن روحیه اول Free! بعد Haikyu!! ینی فری رو که میدیدم یَک احساس شعفی بم دست میداد ک نگو! اینم همین طور بود! OST اش (موسیقی متنش) هم خیلی خوب بود ینی خععععلی خخخ دست سازنده هاش درد نکنه کلاً یه حالی دادن به ما خخخخ

3-کوروشیتسوجی رو تموم کردم: این از اون انیمه ها بود که به فکر فرو رفتم بعد از تموم کردنش (قبل از اینکه بریم خرم آباد تمومش کردم) اصن یه چیزی بود... مخصوصاً فصل دومش خیلی پیچ در پیچ بود... وای خدا کی فصل 3 اشو میسازن!! این تابستون یه سری ازش دادن به اسم کتاب سیرک که ادامه ی فصل دو نبود و یه جورایی مثل داستان جانبی بود. دوبله انگش هم حالا حالا ها نمیاد واااای من با دوبله میخوام! 

4-یه انیمه ای دیدم به اسم Detroit Metal City که اونم تموم کردم: این یه سری 12 قسمتی کوتاه بود، ینی هر قسمتش کوتاه بود (10، 12 دقیقه) و زود تموم شد و اگه مثلاً عکسشو میدی میگفتی چ خزه ولی بامزه بود. خخخ درباره ی یه پسریه که میره توکیو تا یه بند پاپ تشکیل بده بعد سر از یه گروه دث متال درمیاره که اتفاقن خیلی هم محبوب میشن خخخ

5-تاریخ جنگ های صلیبی رو تموم کردم: پووووف خ کار شاقی بود! میدونی! وسطش یهو حواسم میرفت بعد نمیفهمیدم چی شد بعد دوباره میخوندم :/ بعد فهمیدم کتاب تاریخی مث رمان نیست که حالا یه جاشم نفهمی به جایی بر نخوره، منم میخواستم دقیقا بفهمم که چه اتفاقایی افتاده بوده... خلاصه... کتاب خیلی خوبیه، نویسنده اش رنه گروسه هست و کلا این کتاب جزو کتابای معتبر تو زمینه ی جنگ های صلیبی محسوب میشه دی:

6-آنا کارنینا آخراشم: میخواستم دیشب تمومش کنم، خوابم برد! نمیدونم چرا این جوری شدم! از وقتی از خرم آباد اومدیم شب ها میگیرم میخوابم! بعد نه انیمه ای دان میکنم نه سریالی نه کشکی و نه دوغی... خلاصه دیروز خ خودمو خفه کردم که تمومش کنم ولیکن نشد. تازه مامانم هم ازم جلو زد که هیچ، زودتر از من تمومش کرد! قبل از اینکه بریم خرم آباد!! (اصن دقت کردی سفر ب خرم آباد شده مبدا زمان خخخ) 

شماره ی 7ای به ذهنم نمیرسه... حیفففف. خب حالا از امروز بگم که چرا شولوغه:

خاله جانم داره از زرین شهر میاد یوهوووو!!

چقد دلم براش تنگ شده! صبح تو خواب و بیداری بودم، صدای مامان و بابامو میشنیدم که خاطرات ماندگار درگیری های من و خاله ام رو تعریف میکردن و می خندیدن!! البته مال وقتیه که خ کوچیک بودیم دی: (خاله ام 6 سال از من بزرگ تره) 
خلاصه... مامانم میگه ساعت 3 و اون طورا میرسن و الان نزدیک 2 هست.

وای میخواستم یه چپتر مانگا ترجمه کنم، ولی نکردم. عاخه من الان قسمت 74 ام بعد ادیتورا قسمت 44 ان تازه، بعد 119 قسمت هم ازش اومده تا حالا!! هوووف! سو ماچ تو دو! (حال ندارم زبان عوض کنم خخخ)
ها دیشب هم یکی از مانگا های مورد علاقه ام بعد مدت ها آپ شد! فک کنم یه 5، 6 ماهی میشد آپ نشده بود...خیلی دیر ب دیر آپ میکنن ولی اسکن هاشون خوبه. کیفیت از سرعت خ مهم تره، خیلی از مانگا هایی که دوست داشتم کیفیتشون فدای سرعت شد (مث واسالورد، بعضی اسکن هاش ب شدت داغونه واقعاً حیفم میاد)

 وای یعنی یه روز میرسه بتونم مانگای کاغذی بخونم؟ یکی از آرزو هامه ک نمیدونم بش میرسم یا نه خخخ مسخره ب نظر میاد ولی آرزوی هر مانگا خونیه... بهله...

نیت کردم دث نوت ببینم... بار الها! ما را در این مهم موفق بگردان! الهی آمین!

در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید والسلام! (چیه خو؟ ها؟؟ از این بیت خوشم میاد! مولوی جون خدا بیامرزدت!) 





موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ دوشنبه 28 مهر 1393 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

Slooooow :|

قبل از اینکه شروع کنم یه چیزی بگم، عزیزان! لینک های تبلیغاتی شما که تو لینکدونی ما میذارین تایید نمیشن! هی من میام حذف میکنم هی می بینم باز میان میذارن (یه سایت به خصوصی هستش این موردی که میگم) این از این! بریم سر آپ امشب:
یه توضیحی بدم درباره عنوان این مطلب، مثل اینکه دنیای الکترونیک امروز کج افتاده با من!! گوشیم که خیییییلییی کند شارژ میشه (از دیروز تا حالا اینطور شده! همش تو شارژه ولی نمیگیره اصن انگار!) بعد اومدم سر پی سی خیر سرم یه قسمت مانگا ترجمه کنم تمام برنامه ها دست به یکی کردن دونه دونه هنگ میکردن!! آخر مجبور شدم ریستارت کنم سیستم رو... -_-
اصلاً اصلاً اصلاً هم حس ترجمه نبود :/ دلم میخواست برم آنا کارنینا بخونم خخخ امروز رفتم کتابخونه جلد یکش رو پس دادم، جلد دوش رو گرفتم. خیلی کتاب خوب و قشنگ و شاهکار و اعصاب خورد کن و پدر در آریه!! ولی خوبه لئو تولستوی دوست میداریمممم ^^
یه کتابی هم گرفتم به اسم "تاریخ جنگ های صلیبی". واقعاً احساس نیاز میکنم که درباره ی جنگ های صلیبی بدونم!! یه دو تا کتاب خوندم درباره صهیونیسم که به جنگ های صلیبی اشاره کرده بود، خلاصه کنجکاو شدیممم. جالب بود خیلی راحت پیداش کردم، روبه روی همون قفسه ای بود که آنا کارنینا توش بود (بود بود بود خخخ) 
ولی در کل این سری کتابایی گه گرفته بودم ( سه تا بودن که جلد 1 آنا کارنینا هم جزوشون بود) خ دیر تموم کردم. داشتم انیمه میدیدم P:
عاااه زندگی امروز انیمه ندیدم! همش تقصیر گوشیمه! تصورشو بکن! 3 سری کامل انیمه داشته باشی تو گوشیت و نتونی ببینیشون! (تازه یه سری هم تو پی سی دارم که باس بریزم تو گوشی ببینم!! کلا با گوشیم راحت تر انیمه و سریال و اینا می بینم) هایکیو!! رو  دان کردم و تو گوشیم دارم، با فصل 1 و 2 کوروشیتسوجی (پیشخدمت سیاه). 
وای کوروشیتسوجی عالیه! عالی! ضمن اینکه با دوبله ی انگلیسی هم دان کردم! وای وقتی با دوبله انگلیسی دان میکنم چه احساس شعفی بهم دست میده! (البته انیمه هایی که فضاشون ژاپنیه رو بیشتر دوست دارم با زبان اصل ببینم) پارسال فول متالو با دوبله دیدم، واقعاً بی نظیر بود دوبله اش! عاااه خیلی به مجموعه ی فول متالم افتخار میکنم! کیفیتش خ خوبه حجمش از 100 مگ کمتره دوبله هم هست!! ایده آل!! ولی جون به سر شدم تا دان شد لامصب سرور uptobox اصن جون نداشت کار نمیداد -_-
اینم دوبله اش خوبه، به خوبی فول متال نیست ولی خوبه. لهجه شونم بریتیشه! خخخ داستانش تو انگلستان قرن 19 اتفاق می افته، و درباره ی یه ارل 12 ساله و پیشخدمت مرموزش هست که ماموریت های مربوط به دنیای زیرزمینی و مسائل ماورایی و اینا رو برای ملکه ویکتوریا انجام میدن. خوبه! به ژانر مورد علاقه ام برگشتم: فانتزی سیاه، ماورایی دی:
عاااه دوس دارم بیشتر درموردش بگم ولی کامل ندیدمش هنوز. مانگاشم نخوندم ببینم مانگاش بهتره یا انیمه اش. البته یه چند چپتر اولشو خوندم (قبل از این که شروع کنم انیمه رو) چند وقت پیش بود یادمم نیست چی چی بود اصن. ولی یه قانون کلی هست که میگه مانگا همیشه از انیمه بهتره، حداقل داستان کامل تره و بهتر می فهمیش (البته استثنا هم داریم هااا میتونم نام ببرم) 
در اینجا هایکیو!! (این علامت تعجب ها جزو اسم انیمه اس خخخ) این انیمه ی شیرین و جیگر (ینی به معنی واقعی کلمه جیگر!!) بسی مهجور واقع شد پس حال که دستمان به کیبورد است چند خطی من باب آن سخن سرایی می نموییم.
یعنی اگه کوروشیتسوجی رو شروع نکرده بودم اینو الان تموم کرده بودم! نمیخواستم شروع کنم کورو رو، ولی دانلودش که کردم کنجکاو شدم گفتم یه اپز ببینم، و الان اپز 20 ام :| (فصل اولش 25 اپز هست) هایکیو!! رو بعد از شروع کردن کورو هم ادامه دادم ولی خب... کورو دلمو برده بود همش تو فکرش بودم >_<

من به هایکیو!! خیانت کردم!

احساس میکنم آنا کارنینا هستم و هایکیو!! الکسی الکساندرویچ هست!! O_O البته اگه بخوایم اینطوری فکر کنیم پس به کوروکو نو بسکت هم خیانت کردم O_O چون تمومش نکرده رفتم هایکیو!! رو دیدم (دقیقاً همین اتفاق کورو با هایکیو!! برای کوروکو و هایکیو!! هم افتاد!) وای چه پیچیده شد!!! ولی کوروکو رو تموم کردم دو فصلشو، و با این که هایکیو دلمو برده بود و تو فکرش بودم، کوروکو تو چند قسمت آخرش انقد هیجانی شد که نتونستم گوشیمو ول کنم!!
 واقعاً بسکتبال بازی هیجانی ای هست! دیدین از کره باختیم؟ کی فکرشو میکرد! خخخ ولی والیبال که بعدش بودو بردیم. من که طاقت نداشتم نگاه کنم... نشستم هایکیو!! نگاه کردم :|
ای وای انقدر حرف زدم که مامانم آنا کارنینا رو ربود!! آخه اونم با من خوندش البته جلد یکو من ازش عقب افتادم اون زودتر تموم کرد، با اینکه من زودتر شروع کرده بودم! :/ نه دیگه این یکی رو من زودتر تموم میکنم عاااه!! 
در نیابد حال پخته هیچ خام!
پس سخن کوتاه باید، والسلام!
(خخخ بیت اولش یادم اومد!! دی:) 





موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ چهارشنبه 16 مهر 1393 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

عیـــــدتونـــــــ مبـــــارکــــــ !!

یه تبریک دیر هنگام البته! خخخ میخواستم زودتر آپ کنم ولی یه اتفاقی افتاد و به شب خوردیم (الان که مینویسم ساعت 8 و ده دقیقه اس) اتفاقی که نمیدونم از بابتش خوشحال باشم یا ناراحت و اون اینه که...

مانگای کلیمور تموم شد!

باورم نمیشه! البته چیز بعیدی هم نبود، 12 ساله که داره منتشر میشه... 
خلاصه اینکه امروز رفتم انجمنمون دیدم ادیتور کلیمور برام پیام گذاشته که سه روزه کلیمور اومده منتظر ترجمه ام. (چون مترجمش منم) عاقا ما رفتیم دیدیم بعععله! قسمت 155 اومده و قسمت آخر هم هست! همینجوری! به همین سادگی!
اصن یه حس غریبی بهم دست داد... اولین مانگایی که خوندم... عشق اول و آخرم تو مانگا ها... تموم شد و رفت. البته ادیتورش میگفت خوبه که تموم شد، این همه طول کشیده و اینا. یه جورایی راست میگه، بالاخره به یه سر انجامی رسید. از طرفی یه دوست دیگه میگفت میتونستن همین قسمت آخر رو هم بهتر کار کنن که باهاش موافقم. یه جورایی یه پایان سریع و غیر منتظره بود. 
خلاصه این که یکی از بهترین مانگا ها به پایان خودش رسید... بهله... واقعاً دراماتیک هست. ترجمش رو هم تو یه فاز دراماتیکی بودم که تموم کردم، و یه جورایی راضی ام از نتیجه ی کار. ترجمش زیاد اذیت نکرد، بد قلق نبود و میشه گفت روون انجام شد.

اینم یه جمله ی دراماتیک از قسمت آخر کلیمور:


اون ها خودشون رو در سرزمین های همجوار پنهان میکنن و به فراموشی سپرده میشن...

قدرتمند ترین شمشیر ها...

بدون شک...

کلیمور ها هستن.


من فک میکنم تو این 12 سال انتشار این مانگا، آرتش یه جورایی افت کرد، با این حال این قسمت آخر صفحه

هایی داشت که واقعاً قشنگ بودن:


عــــــکـــــس


عــــــکـــــس


عــــــکـــــس


مخصوصاً اون آخری که رنگی هم هست ♥♥♥


خلاصه... فضا کلاً دراماتیکه! و یه کوچولو تراژیک... T_T


یه آهنگی بذاریم:



آهــــــــــــــــ♫♪ـــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــ♫♪ــــــــــــــــــــگــــــــــــــــــــ♫♪ـــــــــــــــــــــــــ



... پس سخن کوتاه باید والسلام! (بیت اولشو یادم نیس دی: )






موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ یکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

آبجی یلدا هستم !

سلام بر خوانندگان پنهان و آشکار ! اگه یادتون باشه این وبلاگ دوتا نویسنده داره و نویسنده ی دومش ( که من باشم ) کنکوریه و دوست داره دندوپزشک بشه ، یا داروساز :)

سال چهارمو گذروندم ... خیلی خوش گذشت با همه دوستا ، خیلی بیشتر از سال های دیگه ، اما نتیجه ی کنکور اصلا جالب نبود ، اصلا انتظار همچین چیزیو نداشتم ! چه روزهایی بود که مینشستم و گریه میکردم ... با همه بد شده بودم ، از همه متنفر شده بودم ،با دوستم قهر کردم تا یه مدت ، سر هرچیز کوچیکی ناراحت میشدم گریه میکردم  داشتم دیوونه میشدم خیلی سخت بود ! خیلیی ...!! بعدشم تو همین تابستون رفتم عصب کشی کردم که دردی که یه هفته بعدش داشتم از بدترین دردها و بدترین خاطرات عمرمه ! با اون روحیه فقط آرزوی مرگ میکردم ،کلمات از توصیفش عاجزه  ولی یه سال میمونم و تلاش میکنم ( که تا اینجا هم خوب بود خداروشکر همه چی !) 

خب روزایی که آزمون میدم ( دوهفته یه بار) میام نت و پست میذارم . 

امروزم آزمون دادم و برای اولین بار پشتیبانمو دیدم . وای خیلی ازش خوشم اومد !  قیافه ی دلنشینی داشت  یکی از دوستامم دیدم .... پارسال یه سری مسائل پیش اومد و باهام قهر کرد. هنوزم قهره و اصلا هم واسش مهم نیست . بعضیا چه راحت ولت میکنن ...

حوزمونم همونجاییه که توش امتحان نهایی میدادیم ! هم پیش هم سوم :) کلا نوستالژیک بود یاد قدیما افتادم 

+ اینستاگرامو پاک کردم خیلی مشغولم میکرد




موضوع: کاپوچینو(مطالب آجی یلدا)،
[ جمعه 11 مهر 1393 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ آجی یلدا ]

یک چهارشنبه ی معمولی :/

نمیدونم چرا تا میام بنویسم، هر چی رو که میخواستم بنویسم از ذهنم می پره! شگفتا...
هه هه هه نه به اون موقع که اصلاً آپ نمیکردم نه به الان که هر روز هر روز... بگذریم عاقا بگذریم...
امروز نشسته بودم با دل دلا ترجمه میکردم (به معنای واقعی کلمه! چون یه جورایی حوصله نداشتم...) که مامانم اومد بالا سرم که ترافیک تموم نکن هفته ی دیگه ثبت نام اینترنتی باید بکنی... امروز دومین بار بود که یه نفر محدود بودن ترافیکو یادم می آورد (اولیش خواهرم بود) حالا هر چی میزنم تو سایت مخابرات باز نمیشه نمدونم چرا... -_- 
عاه زمان چقد زود میگذره نه؟ یه دو هفته دیگه باید برم خرم آباد برای ثبت نام دانشگاه و مطلقاً نمیدونم قراره چطوری باشه چون تا حالا اونجا نرفته ام... هوممم یه جورایی نگران کننده اس... البته به خاطر اینه که نا آشناس، آشنا بشم راه می افتم...البته امیدوارم -_-
فکر کنم اینجا یه توضیحی لازمه دی: 
خوووب... منو که می بینین تربیت دبیر زبان قبول شدم و پردیسمون (واهاهاهای چ اسم باکلاسیه خخخ) خرم آباد هستششششش و قراره برم خوابگاه و از این حرفا. الان که فکرشو میکنم بعد از یک سال و اون همه اتفاقی که افتاده نوشتن تو این وب اون قدرا هم آسون نباشه... خیلی چیزا اتفاق افتاده که من الان ممکنه از نتیجه اش بگم بعد باید به اصلش برگردم و بگم که جریان چی بوده :/ 
 ضمن اینکه حس میکنم سبک نوشتنم هم به قهقرا رفته... توی دفتر یادداشت روزانه ام اصن قیومته! دست خط وحشتناکم به کنار (دستخطم مخصوصا تو اون دفتر فلک زده به وحشتناک ترین شکل خودش میرسه!!) جمله بندی ها همه افتضاح... داغون... له... فک کنم تا یه حدی هم تاثیر این شبکه های اجتماعی باشه، چون میدونین که، یه جور ادبیات خاص خودشونو دارن. بهله...
خلاصه... هان راستی! امروز یه کار خیلی غیر عادی انجام دادم...! من، پروانه، 18 ساله، معلم آینده و اتاکوی دو آتیشه...

امروز نشستم بازی بسکتبال ایران و قزاقستانو نگاه کردم!

تو فکرشم نبودما! در حال ترجمه کردن بودم (به همون حالت با دلِ دلااا) که خواهرم اومد گفت بیا بسکتبال ببین! منم ورکندم بالا! منی که اصن این چیزا رو نگاه نمیکردم! تاثیر انیمه اس هااا! خداوکیلی اگه کسی بیاد بگه خیلی سرخوشی یا انیمه مال بچه هاس شخصاً له و لورده اش میکنم! چون منی که از بسکتبال تقریباً هیچی سرم نمیشد امروز نشستم نگاه کردم دقیقاً هم حالیم شد که چی شد! (40 و خورده ای قسمت Kuroko No Basket دیده ام تا حالااا شوخی که نیس خخخخخخ :)))) )
حتی به نظرم اومد حامد حدادی شبیه کاگامی تایگاس O_O شایدم این یارو کیوشی تِپِی خخخخ
خلاصه... الانم دارم Haikyuu! رو می بینم که درباره والیباله خخخ خدا رو چه دیدی شاید یه روز موفق شدیم مسابقه ی والیبال هم ببینیم! عاه یاد یه خاطره ای افتادم! پارسال تو مدرسه ها یه روز یه مسابقه ی والیبالی بود که یادم نی چی بود، بعد آخرای زنگ داشت تلوزیون میذاشتش، بچه هایی که بیکار شده بودن جمع شده بودن تو دفتر دبیرا نگاش میکردن با چند تا از دبیرامون. بعد حالا ملت همه تو جو مسابقه و اینا، من یکم نگا کردم دیدم نمی فهمم چی به چیه بلند شدم رفتم :| 
خب دیگه فک کنم زیاد حرف زدم (خوبه اون اول گفتم هیچی به ذهنم نمیرسه دی:) ولی قبل از اینکه برم یه سوالی داشتم از محضر بزرگواران بازدید کننده! من الان نگاه کردم  30 و خورده ای بازدید کننده داشتیم... وجدانن بگین جریان چیه؟ این 30 نفر کی ان؟ بازدید کننده های اتفاقی یا خواننده های نامرئی؟ مساله اینست... :/

پ ن: هااان راستی! یه چیزی میخواستم بگم، یادم رفت! گالری عکسمون تو پلاگر حذف شده T_T امروز خیلی سعی کردم یکی دیگه بسازم ولی هی ارور داد :| نمیدونم سایتش مشکل پیدا کرده یا فقط برا من اینجوریه؟ :/




موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ چهارشنبه 9 مهر 1393 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]

به قهوه خانه برمیگردیم...!

بذار ببینم آخرین باری که آپ کردم کی بوده... بیشتر از یک سال پیش!! فکرشو بکن!
وای واقعاً نمیدونم چی بنویسم! یه جورایی خیلی خوشحالم! یه جورایی شوکه ام! 
قضیه اینه که یلدا پیام داد که رمز قهوه خونه رو بفرست... منم فیلَم یاد هندستون کرد و الان در خدمت شمام!
البته اینجا یه بازگشت دیگه هم مطرحه که البته چندان مهم نیست ولی ذکرش هم خالی از لطف نیست:

بازگشت به کـــروم!

حالا قضیه ی این یکی چیه؟ خبببب، من مدت نسبتا طولانی ای هست که دیگه از کروم استفاده نمیکنم. کند شده بود. خلاصه به فایر فاکس نازنین مهاجرت نمودیم! ولی نمیدونم چرا، کروم تو بروزر ها عشق اول و آخرمه!! خخخخ با اینکه هر چی فکرشو میکنم خصوصیت برجسته ی خاصی توش نمیبینم... شاید واسه همین سادگیشه که دوسش دارم... کلا نرم افزار هایی که محیط ساده دارن و کار باهاشون آسونه رو بیشتر می پسندم... بهله...
سادگی رو عشق است!

خلاصه... تو این مدت طولانی غیبت (غیبت کبری! خخخ) کلی اتفاق افتاد که اهم آن به شرح زیر است:
1. پیش دانشگاهی رفتیم و تموم کردیم.
2. کنکور دادیم.
3. قبول شدیم. 
4. به دلیل نیمه دومی بودن کماکان منتظر شروع دانشگاه هستیم.

بهله... یادمه قبلاً تو همین قهوه خونه ی خودمون گفته بودم که آینده برام یه راهیه که تهش نامعلومه (یه همچین چیزی... شایدم یه راه مه آلود! یادم نیس خخخ) خب... میشه گفت الان دیگه نیست. واسه همینه که نسبت به این سالی که گذشت، با همه ی بالا و پایین هاش دید مثبتی دارم. البته نه این که روزای بدی نداشتم، ولی در کل خوب بود، بد نبود! دی:

راستیتش دیگه نمیدونم چی بنویسم!! پس فعلا سخن را کوتاه مینماییم تا فرصتی دیگر ^^

پ ن: الان نظراتو خوندم... به چند نفر باید سر بزنم، شرمنده! من میشه گفت از آخرین باری که آپ کرده ام دیگه تو پنل این وب نیومده بودم! >_<
پ ن 2:این وبلاگ از این به بعد به روز میشه! دو تا وبلاگ دیگه من دارم که دیگه باید بگم داشتم، اونا دیگه به روز نمیشن، ولی این یکی میشه! اوکی؟ خخخ





موضوع: اسپرسو(نوشته های آجی پروانه)،
[ سه شنبه 8 مهر 1393 ] [ 09:38 ب.ظ ] [ آجی پروانه ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات